مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

178

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

طبلها و نفيرها برآمدند . و آمدن ايشان سببى داشت عجيب . و آن اين بود كه برقان ، خداوند شهر عقيق و صاحب قصر زرين بود و به پنج قله حكمرانى ميكرد و هر قله ، پانصد هزار عفريت بودند . و او پسرعم مرعش بود . از قوم مرعش ، عفريتى كه در ظاهر ، مسلمان و در باطن ، كافر بود ، از ميان قوم خود گريخته ، بوادى عقيق شد و بقصر ملك برقان درآمد و در پيش او زمين بوسه داد و دعا كرده ، از مسلمان شدن مرعش او را بياگاهانيد . و تمامت حكايت بر وى فروخواند . ملك برقان از شنيدن اين سخن بجوشيد و بخروشيد و به ماه و هور دشنام داد و گفت : بدين خودم سوگند كه پسر عمم را با قوم او و با آن آدمىزادگان بكشم و از ايشان جنبنده‌اى در روى زمين نگذارم . پس از آن بانگ بر قبايل جنيان زد و هفتاد هزار عفريت از ايشان برگزيده ، روان شدند تا به شهر جابرسا 23 برسيدند . ملك برقان در خارج شهر فرود آمد و خيمه‌ها برپا كردند . درحال ، ملك مرعش ، عفريتى بخواست و به او گفت : بسوى اين لشكر شو و به زودى خبر از آن بياور . عفريت بلشكرگاه برقان شد . خادمان برقان به او گفتند : تو كيستى ؟ گفت : رسول ملك مرعشم . او را گرفته ، نزد ملك برقان بردند . عفريت بملك برقان سجده كرده و گفت : اى ملك ، مرا ملك مرعش فرستاده كه قصد شما را بدانم . ملك برقان گفت : بسوى ملك مرعش بازگرد و به او بگو كه : پسرعم تو ، برقان ، ترا سلام مىرساند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجاه و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك برقان گفت : بگو ملك برقان ، ترا سلام مىرساند . در حال ، رسول بازگشت و خبر را بازگفت . مرعش بغريب گفت : تو بر تخت بنشين تا من بر پسرعم خود سلام كنم و بسوى تو بازگردم . آنگاه ملك مرعش سوار گشته ، بسوى خيمه‌هاى ملك برقان روان شد . و برقان حيلتى كرده بود كه چون